مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

60

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هنوز آتش سودا همىزنم در دل * هنوز دامن مژگان همىزنم در خون ز سوز سينه من شعلهء و صد وامق * ز جام محنت من جرعهء و صد مجنون كنون ز هستى من بيش از اين دو حرف نماند * دلى چو حلقهء ميم و قدى چو حلقهء نون . چون ابيات بانجام رسانيد ، سخت بگريست و بى خود افتاد . چون به خود آمد ، شيخ به او گفت : اى فرزند ، تو مادر دارى . او را به آتش حسرت مسوزان . حسن گفت : ايها الشيخ ، به خدا سوگند يا زن و فرزندان خود پديد آورم و يا بخوارى و مذلت جان سپارم . پس از آن گريان گشته ، اين ابيات بخواند : كارم ز دور چرخ بسامان نميرسد * خون شد دلم ز درد بدرمان نميرسد از آرزوت گشته گران بار دل ز غم * آوخ كه آرزو به من آسان نميرسد يعقوب‌وار ديدهء حسرت سفيد شد * آوازهء ز مصر بكنعان نميرسد چون ابيات بانجام رسانيد ، شيخ از بازگشتن او نوميد شد . كتاب داده ، گفت : آنچه با تو گفته‌ام ، مخالفت مكن . كه ترا درين كتاب ، بابى الرويش بن بلقيس سپرده‌ام . و او معلم و استاد منست و تمامى انسيان و جنيان ، او را فروتنى كنند و ازو بترسند . اكنون روان شو . حسن ، لگام اسب سست كرده ، اسب ، پريدن گرفت . و تا ده روز ، اسب ، او را بسرعت هميبرد تا بدر غارى كه شيخ عبد القدوس گفته بود ، برسيد . حسن از اسب فرود آمده ، لگام بقربوس زين افكند . اسب بغار شد و حسن بر در بايستاد و در عاقبت كار خويش متفكر و حيران بود و نميدانست كه او را چه روى خواهد داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .